روزگار ما، روزگار اصالتِ فایده است، یعنى هر سخنى مى ‏شنوید، بلافاصله در ذهنتان مى ‏آید که چه فایده‏اى دارد؛ روزگار ما چنین روزگارى است. بنابراین، من سعى خواهم کرد یک مقدار فواید این بحث را هم بگویم که خیلى مجرّد و انتزاعى نباشد، هر چند به نظر من اصل مطلب انتزاعى است. اصلاً عالم امروز عالم انتزاع است، عالم مابعدالطبیعه است – نه عالم ماوراءالطبیعه – عالم فلسفه است و همه مفاهیم در این عالم، مفاهیم انتزاعى است.

با صورت تشریعى که در ذهن ما مسلمان‏ها هست نمى‏شود تصور درستى از یک چنین عالمى ارائه داد، یعنى شما مبانى و مقدمات مابعدالطبیعىِ جهان امروز را حتماً باید بدانید و از این طریق سعى کنید جهان امروز را بشناسید. با این صورت تشریعى که از دین در ذهن ما هست اصلاً نمى‏شود این عالم را شناخت. علت آن هم روشن است. یعنى اگر در ماهیت این دو عالم قدرى تأمل کنیم و آنها را با هم تطبیق دهیم و قیاس کنیم، خیلى راحت مى‏فهمیم که از این نظرگاه، عالم امروز را اصلاً نمى‏شود شناخت. علتش این است که تفکر دینى که در دست ما هست – که البته از طریق فقه، اصول و سایر دروسى که در حوزه‏ها تدریس مى‏شود به دست ما رسیده  – صورتى از عالم در ذهن ما ساخته که کاملاً با صورتى که علوم جدید و تفکر انتزاعىِ فلسفى به دنیا داده متفاوت است. یعنى شما عالمى با خدا، شیطان، بهشت و جهنم تصور مى‏کنید و این تعلیمات تصورى تشریعى به شما مى‏دهد، در حالى که با این تصور نمى‏شود دنیاى امروز را شناخت. شما نهایتاً به آنجا مى‏رسید که مثلاً مى‏گویید آمریکا شیطان است، اما براى اینکه بفهمید با این شیطان چگونه باید مقابله کرد به تفکر انتزاعى نیاز دارید، یعنى احتیاج دارید که مبانى مابعدالطبیعىِ عالم امروز را بدانید. حتى لازم است در خودِ حکمت دین غور و تعمق بیش‏ترى بکنید؛ یا اینکه به«حکمت تأویلى» مسلح باشید، یعنى حکمت به معناى حقیقىِ لفظ.
 اما چگونه مى‏توان توقع داشت که مثلاً همه مسئولین کشور ما با پشتوانه چنین حکمتى با عالم جدید روبه‏رو شوند و در آن نظر کنند؟ یک چنین توقعى نمى‏توان داشت که همه حکیم باشند و حکمت دینى را مثل حضرت امام بدانند و از این نظرگاه عالم امروز را بشناسند. همه همین صورت تشریعى در ذهنشان هست که چندان تفاوتى با «دین عجائز» ندارد، یعنى با همین تصورى که پیرزنان و قدماى عوام در ذهنشان دارند که تصور خیلى ساده‏اى از عالم است و از همین نظرگاه نسبت به اطرافشان حکم مى‏کنند؛ منتها دچار عُجب نمى‏شوند و از روى خودخواهى و خودبینى با عالم برخورد نمى‏کنند، سعى هم نمى‏کنند در مورد همه چیز نظر بدهند و از خیلى چیزها خودشان را کنار مى‏کشند. دینى هم که این‏طور به دست مى‏آید غیر از دین عجائز نیست و تصور خیلى ساده‏اى از دنیا به ما مى‏دهد، مگر اینکه همان‏طور که عرض کردم، حکمت بدانیم و از نظرگاه این حکمت با عالم امروز روبه‏رو شویم، یعنى همان‏طور که حضرت امام برخورد مى‏کردند یا الان آیت‏اللَّه خامنه‏اى برخورد مى‏کنند؛ این توقع را از هر کسى نمى‏توان داشت.
 منشأ اختلافاتى هم که بین ما پیش مى‏آید در همین جاست که ما مى‏خواهیم از نظرگاه فقه – فقه فعلى و فعلیت‏یافته، نه فقه بالقوه – با جهان امروز مقابله کنیم. این فقه چیزى به ما نمى‏دهد که بشود با آن مبانى عالم امروز را شناخت. ما احتیاج داریم درباره ماهیات بحث کنیم و از این طریق به حقیقت عالم رجوع کنیم، اما این چیزى که در حال حاضر از تفکر حوزوى در دست ما هست این امکان را ندارد که ماهیت عالم امروز را بشناسد. علتش هم این است که ماهیت عالم امروز با مابعدالطبیعه یونانى و بعد هم با تفکر اسکولاستیک(۱) –  یعنى تحولاتى که مابعدالطبیعه یونانى نسبت به تفکر مسیحى، آن‏هم مسیحیت یونان‏زده، پیدا مى‏کند – شکل گرفته است. پس ما تا موقعى که مسلح به این مابعدالطبیعه نباشیم اصلاً نمى‏فهمیم عالم امروز چگونه عالمى است و آن وقت، چگونه مى‏خواهیم راجع به عالم امروز نظر بدهیم؟ مثلاً راجع به هنر که مورد بحث ماست، باید بگویم که هنر امروز هنر گذشته نیست، هنرى نیست که مولوى مى‏گوید:
 چون غرض آمد هنر پوشیده شد
 صد حجاب از دل به سوى دیده شد
 مولوى هنر را به معناى فضیلت و کمال مى‏آورد. و یا حافظ که مى‏گوید:
 آسمان کشتى ارباب هنر مى‏شکند
 تکیه آن بهْ که بر این بحر معلّق نکنیم
 او هم هنر را به معناى فضیلت و کمال مى‏آورد و معناى حرفش این است که روزگار با اهل کمال و انسان‏هاى کامل سرِ سازگارى ندارد. این هنر با هنر به مفهومى که حالا در دست ما هست – مثل گرافیک، نقاشى، سینما، تئاتر و…  – اصلاً قابل قیاس نیست؛ یا مثل «علم» به معنایى که گذشتگان ما مى‏گفتند و در احادیث ما هست و «علم» به مفهومى که امروز به علوم تجربى، روان‏شناسى، جامعه‏شناسى و… اطلاق مى‏شود. این خَلط مبحث متأسفانه وجود دارد. چون در تحولاتى که معنى کلمات در طول تاریخ پیدا مى‏کند تأمل نمى‏کنند، علمِ امروز را به معناى علم گذشتگان مى‏گیرند و بعد احادیثى را که علم در آنها مورد تأیید قرار گرفته به علوم جدید نسبت مى‏دهند؛ در حالى که علم مورد نظر احادیث و روایات با این علوم کاملاً متفاوت است، هنرى که در گذشته مطرح بوده با این هنر متفاوت است و… ما با رجوع به مآثرى که در اختیار داریم نمى‏توانیم به این سادگى راجع به عالم امروز نظر بدهیم؛ این کار احتیاج به حکمت تأویلى دارد. ما در صورتى مى‏توانیم راجع به عالم امروز نظر بدهیم که مبانى مابعدالطبیعى آن را در پرتو نور حکمت دینى بشناسیم، چون از خودِ مابعدالطبیعه هم به‏تنهایى کارى برنمى‏آید و انسان دچار همان اشتباه‏هایى مى‏شود که در طول تاریخ، علماى یونان‏زده خودمان گرفتار آن شده‏اند. یعنى اگر خودِ این مابعدالطبیعه هم ذیل نور حکمت دینى نباشد بى‏فایده است. این علم، نورى است که خداوند در قلب متّقین تجلى مى‏دهد و عالم جدید را در پرتو این نور باید شناخت.
 به هر تقدیر، مقصودم این است که بگویم این دو معناى هنر – هنرى که در قدیم مى‏گفتند و هنر جدید – اصلاً نسبتى با هم ندارند. نه تنها نسبتى با هم ندارند، بلکه اصلاً در بعضى مصادیق همدیگر را نقض مى‏کنند. البته ممکن است که بعضى مصادیق آنها قابل تطبیق باشند، مثلاً شاید شعر بعضى شعراى این روزگار را که اهل حکمت هستند بتوان با آنچه گذشتگان «هنر» مى‏خواندند و نحوى کمال و فضیلت شمرده مى‏شد معادل قرار داد، ولى این سخن در مورد بعضى مصادیق صادق است، یعنى در جزء، نه در کل. نقاشى، گرافیک، تئاتر و… هیچ‏کدام قابل تطبیق با آنچه قبلاً هنر نامیده مى‏شد نیستند. هنر جدید خاصّ عالم جدید است، یعنى هنر جدید زاییده و مولود تکنولوژى است، مولود عالمى است که تکنیک هم در آن متولد شده است و آن را جز از همین نظرگاه نمى‏شود بررسى کرد؛ هر طورِ دیگرى آن را بررسى کنید به اشتباه مى‏روید. اگر هنر امروز را این‏طور بررسى نکنید، این اشتباه برایتان پیش مى‏آید که هنر جدید در دست ما همان قدر موم است که در دست غربى‏ها، به ما همان‏طور جواب مى‏دهد که به غربى‏ها – یعنى از آن مى‏توان به عنوان وسیله و ابزار استفاده کرد. این است بلایى که امروز گرفتارش شده‏ایم.
 شما بهتر از من مى‏دانید که ما در این چهارده سال رشدى در هنر نداشته‏ایم؛ چه در تلویزیون، چه در سینما و چه در ادبیات داستانى – مگر در شعر و موسیقى که سابقه تاریخى داریم، و قدرى هم در گرافیک که به یک معنا به تفکر دینى نزدیک مى‏شود و الان به دلایل آن کارى نداریم.(۲) به هر تقدیر، ما در هیچ‏کدام از این هنرها رشدى نداشته‏ایم و اصلاً ماهیت این هنرها را درک نکرده‏ایم.
 ببینید! هنر جدید، هنر تکنولوژیک است، چنان که عالم امروز هم عالم تکنولوژیک است. عالم تکنولوژیک عالمى است که ظاهر آن نسبت به باطنش اصالت پیدا کرده و در این عالم اصلاً همه چیز تبدیل به اشیائى شده که در واقع باطنِ آنها را حذف کرده‏اند براى اینکه امکان تصرف در آنها موجود باشد. مثالى در مورد کلمات بزنم: کلماتى که امروز در شعر نو به کار مى‏رود اصلاً کلماتى که در گذشته به کار مى‏رفته نیست. ممکن است لفظ همان لفظ باشد، کلماتى مثل سیاه، سفید، سرخ، بنفش، عقل، هوش و… ولى تمام این کلمات به یک نحو گرفتار شیئیت شده‏اند؛ از باطن خالى شده‏اند و جز پوسته‏هاى ظاهرى، چیزى نیستند. در آنها معانى جدیدى دمیده شده است، مثل «علم» که جز پوسته لفظ، چیز دیگرى نیست و معناى باطنى آن چیز دیگرى است. «هنر» هم همین‏طور است و جز پوسته لفظ چیزى از آن باقى نمانده؛ باطنش چیز دیگرى شده است که باید در مورد آن فکر کرد.
 نمى‏خواهم بگویم که عالم جدید از همان آغاز با دین تضاد داشته است، بلکه چون با غایت تصرف در طبیعت شکل گرفته، از سایر غایاتْ انصرافِ وجه پیدا کرده است. وقتى انسان چیزى را به عنوان غایت خود انتخاب مى‏کند، آن چیز قبله‏اش مى‏شود. وقتى بشر غایت خود را تصرف در طبیعت به قصد تمتع بیش‏تر قرار مى‏دهد، از سایر جهات و غایات منصرف مى‏شود. آن وقت دیگر همِّ او متوجهِ بر پا کردن یک عالم دینى نخواهد شد، چنان که همِّ او متوجهِ بر پا کردن هیچ عالم دیگرى غیر از عالمى که در آن تصرف در طبیعت به قصد تمتع بیش‏تر ممکن است نمى‏شود. بنابراین، سیر بشر با انتخاب قبله شروع مى‏شود و متناسب با آن از عالم اطراف خود جواب مى‏گیرد. رشد علوم در همین جهت است، محصولات و لوازمى هم که اختراع مى‏شود در همین جهت است، شیوه‏هاى تحقیق هم در همین جهت پیدا مى‏شود. حتى علوم انسانى نیز قبله و غایتى جز تصرف بیش‏تر در عالم به قصد تمتع بیش‏تر ندارد. یعنى اصلاً نمى‏توانید تصور کنید که چیزى در عالم جدید موجود باشد و این جهت را نداشته باشد.
 اینکه هر موجودى در این عالم جهتى دارد، از لحاظ فلسفى مسئله اثبات‏شده‏اى است. مثلاً در مورد این ضبط صوت، ممکن است بگویید که الان دارد صداى من را ضبط مى‏کند؛ بله، ولى جهت آن چیز دیگرى است. در جزء به من جواب مى‏دهد ولى در کلیت خود به من جواب نمى‏دهد، بلکه متناسب با جهت خودش جواب مى‏دهد و اصلاً براى همین هم اختراع شده است؛ در جهت خاصى اختراع شده و در همان جهت هم، در کلیت خود، جواب مى‏دهد. اینچنین نیست که محصولات هنر در دنیاى جدید به این سادگى‏ها ظرفِ مظروفى واقع شوند که ما مى‏خواهیم بر آنها تحمیل کنیم. نمى‏خواهم بگویم اصلاً نمى‏شود، چون این هم اصالت دادن به ابزار و اشیاست. وقتى شما مى‏گویید که تشکیلات دنیاى امروز را اصلاً نمى‏شود عوض کرد، یعنى باز هم اصالت را به تشکیلات داده‏اید و این با تفکر ما سازگار نیست. ما مطمئنیم که مى‏شود اینها را عوض کرد، منتها سخت است؛ یعنى باید ماهیت آنها را شناخت.
 ببینید! این شیئیتى که براى همه چیز – از جمله هنر – پیدا شده، این خودش جهت‏مند است. موسیقى جاز را در نظر بگیرید؛ ظاهر آن دلالت بر باطنش دارد، یعنى هیچ‏کس به این فکر نمى‏افتد که از موسیقى جاز استفاده دینى کند، هیچ‏کس این فکر به ذهنش خطور نمى‏کند که مثلاً از موسیقىِ رقص در خدمت دین بهره بگیرد. بقیه محصولات تمدن جدید هم همین‏طور هستند، با این تفاوت که ظاهرشان به باطن آنها دلالت ندارد، یعنى ما على‏الظاهر این دلالت را در آنها نمى‏بینیم، ولى در باطنشان همین دلالت موجود است. این دلالت در همه مظاهر دنیاى جدید وجود دارد، چون عالم امروز جهت‏مند است؛ منتها یک جا – مثل موسیقى جاز – این دلالت مشخص و آشکار است، ولى فى‏المثل به نقاشى که مى‏رسید، این‏قدر معلوم نیست؛ اگرچه وقتى ماهیت نقاشى غربى را بررسى مى‏کنید، مى‏بینید که آن هم جهت‏مند است. در مورد گرافیک، سینما و تئاتر هم همین معنا صدق مى‏کند. اینها را اگر آن‏طور که غربى‏ها به ما تدریس مى‏کنند و خودِ وسایل اقتضا دارند به حال خودشان بگذارید، همان جهت را با خودشان مى‏آورند، هیچ تفاوتى هم نمى‏کند.
 هر شیئى یک شى‏ء فرهنگى است. هر شیئى که متعلق به دنیاى جدید است، به دلیل اینکه جهت‏مند است، یک شى‏ء فرهنگى است و هویت فرهنگى دارد. این هویت فرهنگى را نمى‏شود از آن گرفت. آن شى‏ء، این هویت فرهنگى را متناسب با غایت و جهت خود پیدا کرده است – چه در ظاهرش مشخص باشد و چه نباشد. حالا ببینید! قضیه به این شکل است که وقتى نقاشى به همان صورتى که غربى‏ها عنوان کرده و آن را تا اینجا رسانده‏اند تدریس مى‏شود، همان اقتضائات را با خودش دارد. اگر با نقاشىِ دنیاى جدید آشنا بودید، برایتان تحلیل مى‏کردم تا ببینید نگرش نقاشى جدید چیست. در مقاله‏اى که اخیراً براى «نگاره» نوشته‏ام(۳) مشخص کرده‏ام که نقاشىِ دنیاى جدید اصلاً «نقاشى براى نقاشى» است، نه نقاشى براى هر چیز دیگرى…
 
 … عرض کردم که نمى‏شود برنامه‏اى ارائه داد که همه هنرهاى جدید در آن آموزش داده شوند. براى هر یک از هنرها به طور خاص باید برنامه بخصوصى را در نظر بگیریم، چرا که این هنرها کاملاً با یکدیگر متفاوتند و به صورتى کاملاً متفرق از هم در دنیاى امروز رشد و تکامل پیدا کرده‏اند. به یک معنا، اصلاً این‏طور نیست که وحدتى بر آنها حاکم باشد. البته از لحاظ نسبتى که با مفهوم آزادى دارند وحدتى بر آنها حاکم است. در واقع، از آنجا که انسان جدید این هنرها را آفریده یا خلق کرده است و او نسبتى با مفهوم آزادى دارد، همه هنرها در دنیاى جدید نسبتى با مفهوم آزادى دارند. اما از جهات دیگر، وحدتى بر آنها حاکم نیست. تکنیک‏هاى متفاوتى دارند، قالب‏هاى متفاوتى هستند که آنها را باید منتزع و مجزّاى از هم آموخت و براى هر کدام باید برنامه مشخصى ریخت.
 اولاً تکنیکِ هر هنر را باید به طور مجزّا آموخت. یعنى شما اصلاً نمى‏توانید در آموزشکده‏تان طریقى پیدا کنید که هم تکنیک هنرها را به هنرجو بیاموزید و هم اینکه او را مسلمان بار بیاورید؛ این دو با یکدیگر قابل جمع نیستند. تکنیک هنرها را باید کاملاً مجزّاى از تفکر اسلامى آموخت، براى اینکه مجزّاى از این تفکر شکل گرفته و چند قرن هم از شکل‏گیرى آن مى‏گذرد. هنرهاى جدید قالبى پیدا کرده‏اند که این قالب صرفاً نسبت به خود آنها جواب مى‏دهد. همه اینها همچون موسیقى جاز که خدمتتان عرض کردم جهت‏مند هستند، منتها در موسیقى جاز این دلالت از ظاهر به باطن آشکار است، ولى در بقیه هنرها چنین نیست.
 نقاشى نیز همین قدر جهت‏مند است و علت آن تا اندازه‏اى به ماهیت خود نقش برمى‏گردد – که ما فعلاً به این بحث و اینکه نقش و نقاشى تا چه حد مى‏تواند تفکر بپذیرد کارى نداریم. ولى از آنجایى که نقاشى در دنیاى امروز به صورت یک هنر جدید ظهور کرده که کاملاً «نقاشى براى نقاشى» است، نسبت به هیچ تفکر و هیچ غایت و غرض دیگرى پذیرش ندارد. مثلاً صفت «انتزاعى بودن» از صفاتى است که نقاشى مدرن دارد، از لوازم ذاتى این نقاشى است و وقتى این لازمه ذاتى را از آن بگیرید، اصلاً از حالت نقاشى خارج مى‏شود و دیگر ماهیتاً نقاشى نیست. وقتى شما بخواهید تفکرى را به طور صریح در نقاشى بیان کنید تبدیل به گرافیک مى‏شود؛ یعنى در نقاشى مدرن تفکر باید کاملاً به صورت انتزاعى بیان شود، از همان طریقى که خود نقاشى باز کرده و با همان تکنیکى که در طىّ سال‏ها یافته است. به محض اینکه بخواهید تفکرى را از طریق نقش بیان کنید، به طور کامل از ماهیت نقاشى مدرن عدول کرده‏اید.
 مثلاً نقاشى‏هاى آقاى «حسین صدرى» ظاهراً اسلامى است، اما براى عوام‏الناسْ اسلامى است. او در واقع با عدول از ماهیت نقاشى مدرن این آثار را خلق مى‏کند، مثلاً بچه‏اى را – یتیمى را – در حال گریه مى‏کِشد. موضوع کارهایش رُمانتیک است. اینها اصلاً موضوع‏هایى نیست که هنر جدید بپذیرد. هنر جدید هنر خواص است، اصلاً هنر عوام نیست، یعنى عوام اصلاً هنر جدید را درک نمى‏کنند. این است که اگر ما از هنر جدید انتظار داشته باشیم که تفکرى دینى را که عوام هم درک کنند ارائه دهد، انتظار بیهوده‏اى است، براى اینکه انتزاعى بودن جزو صفات نقاشى مدرن است و کارى هم نمى‏توانید بکنید؛ به محض اینکه تفکر صریح در آن عنوان کنید، کاملاً تبدیل به گرافیک مى‏شود.
 گرافیک ماهیتاً سفارش‏پذیر است، چون در کنار کتابت و صنعت چاپ و گراور و غیره رشد کرده است. گرافیک با ایلوستراسیون(۴) شروع مى‏شود و در واقع، تصویرگرىِ کتاب، نشریات و روزنامه‏هاست. یا مثلاً کاریکاتور اصلاً خاصیت سیاسى داشته، یعنى خواصى داشته که از آن در جهت اِعمال تفکرات خاصّ سیاسى استفاده مى‏شده است. فى‏المثل یک حزب یا دسته سیاسى از آن براى حمله به دسته‏اى دیگر استفاده مى‏کرده است. بسیارى از کاریکاتور – یست‏ها وقتى به آثارشان مراجعه مى‏کنید، مى‏بینید که تفکر خاصى در کار آنها مشخص است، چون کاریکاتور و گرافیک از همان ابتدا این‏طور شکل گرفته که سفارش‏پذیر بوده است؛ تفکر مى‏پذیرد، یعنى مى‏شود تفکرى را به واسطه آن مطرح کرد.(۵) به همین دلیل است که ما بعد از انقلاب در گرافیک خیلى رشد کرده‏ایم؛ واقعاً رشدمان در این زمینه بى‏نظیر بوده است. گرافیک به ما میدان مى‏دهد و در دست ما مثل موم مى‏شود، چون خودش ماهیتاً سفارش‏پذیر و تفکرپذیر است.
 اما نقاشى تفکرپذیر نیست. نقاشى جدید عیناً مثل موسیقى است؛ بیش‏تر لحن است تا تفکر، و با آن نمى‏شود مفهومى را به عوام‏الناس انتقال داد، حتى به خواص هم نمى‏شود چیزى منتقل کرد. موسیقى ماهیتاً چیزى است که از غیر طریق عقل و ادراکِ عقلى دریافت مى‏شود. زیر و بم موسیقى مستقیماً از طریق حالات و احساسات درک مى‏شود، نه از طریق عقل. بنابراین، شنونده موسیقى در برابر این پرسشِ شما که فلان جمله یا قطعه موسیقى چه مى‏گوید، پاسخى ندارد. نقاشى هم همین‏طور است؛ نقاشى مدرن اصلاً لحن است، موسیقى است و به همین جهت اصلاً نمى‏شود از آن در جهت یک تفکر خاص استفاده کرد.
 خوب، سؤال ما از ابتدا این است که چگونه هنرها را در خدمت اسلام درآوریم؟ چگونه به هنرجویان آموزش بدهیم که هنرمندانى مسلمان و در خدمت تفکر دینى بار بیایند؟ سؤال این است. بنابراین، شما باید یک یک هنرها را با توجه به ماهیت آنها تحلیل کنید که آیا در خدمت دین درمى‏آیند یا خیر. عالم جدید عالم دینى نبوده است که شما بگویید همه این قالب‏ها نسبت به تفکر دینى خاضع هستند. عالم جدید براى تصرف بشر در طبیعت به قصد تمتع بیش‏تر ظهور پیدا کرده و همه تفکرات و تأملات و علوم و تکنیک در خدمت همین غایت و قبله‏اى است که بشر جدید براى خود انتخاب کرده. حتى مفاهیم کلى انتزاعى در خدمت همین غایت است. آزادیى که امروز مطرح مى‏شود، در خدمت تصرف در عالم طبیعت است به قصد تمتع بیش‏تر. یا فرض کنید «تساوى زن و مرد» اصلاً یک امر خلاف ذات طبیعت است، چون زن و مرد ذاتاً و طبیعتاً با هم متفاوتند و این تفاوت ذاتى و طبیعى دلالت بر تفاوت روحانى و نفسانى دارد، یعنى ماهیتاً متفاوت هستند؛ منتها عالم جدید این تساوى را به دلیل دیگرى مطرح مى‏کند. اصلاً طرح تساوى زن و مرد از لوازم عالمِ جدید به قصد رسیدن به آن قبله و غایتى است که گفته شد. همه چیز این عالم همین است، از مفاهیم انتزاعى فلسفى گرفته تا علوم، تکنولوژى و… چون قبله بشر جدید این است. عالم جدیدى که در اطراف ما بنا شده همین عالم است، یعنى ما همه چیز را با این دید مى‏فهمیم. حتى اینکه زمین دوْر خورشید مى‏چرخد هم با این تفکر بیگانه نیست. فکر نکنید که این عالمى که در ذهنمان ساخته‏ایم عین واقعیتِ عالم است؛ اصلاً این‏طور نیست. همه چیز این عالم با هم مى‏خواند و تطبیق مى‏کند و نسبت به همان غایتى که عرض کردم معنا مى‏شود.
 حالا یک یک هنرها را ببینید: موسیقى که عرض کردم لحن است، گرافیک لحن و موسیقى است، نقاشى هم لحن و موسیقى است. موسیقى هم خودش درک نمى‏شود و تفکرپذیر نیست، مگر اینکه شما به یک جماعتى که خودشان را به صورت انسان کامل، انسانِ نسبتاً کامل ساخته‏اند و به یک معنا حقیقت اسلام در وجودشان محقق شده است ساز بیاموزید و آنها به ساز تسلط خارق‏العاده پیدا کنند. اگر وجود آنها نسبت به حقیقت دین مظهریت داشته باشد و بر ساز هم تسلط کامل پیدا کنند، شاید نتیجه کارشان را بشود «دینى» خواند. وگرنه، طور دیگرى نمى‏شود صفت دینى را به نحوى موسیقى اطلاق کرد. اصلاً هنر این‏طور است. نقاشى هم همین‏طور است. اگر هنرمندى نسبت به دین مظهریت داشته باشد و بر تکنیک نقاشى مدرن مسلط شود و کاملاً غلبه پیدا کند، تا آنجا که این تکنیک مثل ابزار در خدمت او باشد، آثارى که به وسیله او خلق مى‏شود با دین نسبت دارد؛ وگرنه، نمى‏شود گفت که نقاشى مدرن چه مشخصاتى باید پیدا کند تا دینى باشد. در مورد بقیه هنرها هم همین‏طور است.
 داستان‏نویسى امروز با آنچه ما در گذشته داشته‏ایم کاملاً متفاوت است. داستان‏هاى گذشته در عالمِ اجمال است و داستان‏هاى جدید در عالمِ تفصیل. اینها دو عالم کاملاً متفاوت هستند، منتها ظاهرشان یکى است. ما فکر مى‏کنیم یکى هستند چون درک ما از آنها اشتباه است. آن یک در عالم اجمال است و این یک در عالم تفصیل. داستان‏هاى قرآن در عالم اجمال است، نه در عالم تفصیل. داستان جدید (رُمان، نووِل، داستان کوتاه، داستان بلند) تفصیل و توصیف «من» است. «من» در عالم جدید یعنى «فرد منتشَر» – فردى که در این عالم جدید انتشار پیدا کرده و تکثیر شده است – چون عالمِ جدید در عین حال مى‏خواهد همه انسان‏ها را شبیه به هم کند، یعنى واقعاً در این جهت حرکت کرده که همه انسان‏ها شبیه به هم شوند: آموزش یکسان مى‏بینند، با رسانه‏هاى یکسان سر و کار دارند و توسط این رسانه‏ها آموزش یکسان به آنها داده مى‏شود و در سراسر دنیا فرهنگِ یکسان تبلیغ مى‏شود؛ دیگر چین با یونان تفاوتى نمى‏کند.
 الان فرهنگ در سرتاسر دنیا فرهنگ واحدى است، غیر از ایران که امام در آن یک فرهنگ دیگرى بنا کرده و اکنون بزرگ‏ترین معضل ایران براى رسیدن به توسعه اقتصادى همین فرهنگ است. این فرهنگ با عالم جدید اصلاً جمع نمى‏شود، چون غایت و قبله‏اش غایت و قبله عالم جدید نیست. درست مثل آنچه که قبل از اسلام بود و آنچه که بعد از اسلام آمد؛ عیناً همین اتفاق افتاده است. یعنى امام آمد و فرهنگى بنا کرد که اصلاً با جاهلیت جمع نمى‏شود. مگر اسلام با جاهلیت قبل از خود جمع شد که حالا ما منتظریم این فرهنگ با توسعه اقتصادى جمع شود؟ اصلاً ممکن نیست این دو با هم جمع شوند. فقط در یک صورت – که آن هم جمع شدن نیست – این فرهنگْ عالم جدید را در خدمتِ خودش معنا مى‏کند، یعنى در صورتى که ماهیت این عالم را بشناسیم و نسبت به عالم جدید شهود پیدا کنیم. آن وقت این عالم در برابر ما خاضع مى‏شود. براى اینکه ما معتقدیم که همه عالم مسخّرِ انسان مؤمن و انسان کامل است و به محض اینکه خود ما نسبتى با حقیقت دین برقرار کردیم، همه عالم مسخّرِ ما مى‏شود. عالم جدید هم به تسخیر ما درمى‏آید؛ منتها راه دارد.
 …به اعتقاد من هر چیزى مى‏تواند در خدمت تفکر دینى درآید – حتى مثلاً نوشته‏هاى مارکس(۶)، براى اینکه چیزى که مارکس مى‏گوید با حقیقت عالم نسبتى دارد؛ شما این نسبت را کشف کنید، آن وقت مارکس هم در خدمت شماست. شیطان هم با حقیقت عالم نسبت دارد. شما وقتى این نسبت را کشف کردید، شیطان نمى‏تواند تسلطى بر شما پیدا کند؛ خودِ وجودِ شیطان هم در خدمت دین درمى‏آید. آقاى مطهرى بحث‏هاى راجع به مارکسیسم(۷) را براى چه عنوان کرد؟ ایشان معتقد بود که کسى مثل احسان طبرى(۸) باید بیاید در دانشکده الهیات، مارکسیسم را تدریس کند و بعد، خود ایشان بروند آراى او را بررسى و نقد کنند. اصلاً شیوه ایشان این بود. شهید مطهرى هیچ وقت جلوى ورود احسان طبرى به دانشکده الهیات را نمى‏گرفت، در عین اینکه مى‏دانست که او مى‏خواهد کمونیسم و مارکسیسم را درس بدهد. ولى این را هم مى‏دانست که طبرى و حرف‏هایش چه نسبتى با حقیقت دین دارد و مى‏دانست که فهم این حقیقت جز از این طریق ممکن نیست. یعنى اول باید کسى که مسلط به مارکسیسم است بیاید آن را درس بدهد تا بچه‏ها بفهمند حقیقت مارکسیسم چیست، آن وقت به او پاسخ داده شود. دانشجو به این طریق از خطر مارکسیسم رها مى‏شود، وگرنه، کسى که با این تفکر آشنا نیست و نسبت به آن جهل دارد، از کجا بفهمد مارکسیسم چیست تا از آن فرار کند و به چنگش نیفتد؟ شناخت دنیاى جدید براى ما لازم است. وقتى ماهیت آن را شناختیم، آن وقت تازه مى‏فهمیم که تفکر دینى در کجاى آن واقع شده است و نسبتش با این عالم چیست. نحوه تسخیر این عالم همین است و جز این هم نیست.
 
 حکمت آموختنى نیست. حکمت «حصولى» نیست، «وصولى» است. آدم باید خودش واصل شود. حکمت را در حدّ مقدمات مى‏شود آموزش داد، ولى همین مقدمات را وقتى به دست آدم ناباب دادید، در دست او مى‏شود خنجر. مسئله بر سر این است که انسان باید به حکمت «واصل» شود. حکمت اصلاً شهودى و اشراقى است؛ از طریق دیگر نمى‏شود به آن رسید. بدون تردید، تکنیک هنر امروز را باید آموزش داد، منتها به همراه آن، ماهیت هنر جدید را باید تبیین کرد. هر یک از هنرهاى جدید با دیگرى فرق دارد و برنامه‏اى که براى هر کدام مى‏ریزید با دیگرى متفاوت است. تکنیکِ هر یک از هنرها را باید مجزّاى از تفکر دینى آموزش داد، چون تکنیک تفکرپذیر نیست. تکنیک در عالم جدید، خودش موضوعیت دارد و جهت‏مند است؛ خودش شیئیت و موضوعیت فرهنگى دارد. تکنیک محصول عالم جدید است، یعنى ثمره شجره‏اى است که فرهنگ خاصى دارد. وقتى تکنیک ثمره این شجره است، چطور نسبت به فرهنگِ آن جهت‏مند نباشد؟ بنابراین، تکنیک را باید به طور مجزّا آموزش داد. مقدمات تفکر دینى را هم باید آموزش بدهید، منتها برنامه‏اى که براى آموزش مى‏ریزید مسلّماً باید با شناخت ماهیت هنر جدید همراه باشد، وگرنه نتیجه نمى‏دهد.
 در داستان‏نویسى این مسئله کاملاً واضح است. داستان‏نویسى اصلاً توصیف و تفصیل »من» است و به همین دلیل است که حتى در کلاس‏هاى مدرسه، انشا را این‏طور تدریس مى‏کنند که شما هر چه به ذهنتان مى‏رسد بنویسید، هر چه بر شما گذشته بنویسید؛ این بهترین انشاست. کسانى که خیلى خوب بلدند انشا بنویسند، هر چه به نظرشان برسد مى‏نویسند؛ راجع به تیر چراغ برقِ توى کوچه، پنجره، درختِ توى حیاط و احساساتى که نسبت به آن دارند و… مى‏نویسند، چون توصیف »منِ» خودشان است. اگر بتوانند این «من» و واکنش او را در مقابل عالمِ بیرون خوب توصیف کنند، نوشته‏شان انشاى خوبى به حساب مى‏آید، هر چند دینى هم نباشد. مثلاً در شعر امروز، شعر فروغ فرخزاد(۹) از لحاظ تکنیکى در اوج مهارت است، انکار هم نمى‏شود کرد. یک بار راجع به ممیّز(۱۰) به من ایراد گرفتند که چرا او را از لحاظ تکنیکى تحسین کردى. خوب، ممیّز استاد گرافیک است. از موقعى که من بچه بودم او استاد گرافیک بوده تا همین حالا که دیگر شصت هفتاد سالش است. شما با انکار مهارت او در گرافیک به جایى که نمى‏توانید برسید. اصلاً چه شما او را انکار کنید چه نکنید، تفاوتى نمى‏کند؛ مهارت او که از دستش گرفته نمى‏شود. شعر فروغ زیباست؛ چه بخواهید و چه نخواهید در شعر امروز مهارت دارد.
 در مورد داستان‏نویسىِ امروز هم عرض کردم که نسبتى با «من» دارد، با فرد منتشَر دارد، فردى که در عالم امروز انتشار و تکثیر پیدا کرده. براى اینکه انقلابى در داستان‏نویسى ایجاد کنید، چه باید بکنید؟ اول باید آن آدمى که مى‏خواهد این انقلاب را ایجاد کند پرورده شود. بعد باید مسلط به تکنیک هم باشد؛ خطیبى که شیوه بیان بلد نباشد، هر قدر هم که دانا باشد، نمى‏تواند حرفش را بزند. عموم مردم پاى صحبت آقاى جوادى آملى نمى‏نشینند، هر چند تمام سخن ایشان حکمت است، اما ایشان خطیب نیست. خطابه یک فن است. آقاى قرائتى خطیب است و کارى که ایشان در نسبت با عموم مردم انجام مى‏دهد، غیر خطیب نمى‏تواند انجام دهد. از طرف دیگر، کارى که آقاى جوادى آملى در مورد خواص مى‏کنند، هیچ خطیبى نمى‏تواند بکند. در خطابه، تکنیکِ(۱۱) ارتباط با مردم مطرح است و خود این تکنیک موضوعیت دارد. آقاى قرائتى با مردم مواجهه دارد، مخاطبه دارد، محادثه دارد و همه اینها موضوعیت دارد و قابل بحث است.
 روضه و عزادارى براى سیدالشهدا (ع) را در نظر بگیرید. اصلاً قالب یا تکنیک روضه جاى بحث دارد. این تکنیک زیباست، تکنیکى است که در طول هزار و چهار صد سال همه را به سمت خودش کشانده. الان مى‏بینید که وقتى ماه محرم مى‏شود، روز تاسوعا و عاشورا، در این دسته‏ها همه جور آدم مى‏آیند. اینکه با یک شیوه و وضعیت منظمى راه مى‏روند و کارهاى مشخصى را به طور خیلى منظم انجام مى‏دهند، این تکنیک، خودش فى‏نفسه محلّ بحث است. این‏طور نیست که شما هر تفکرى را بتوانید این‏گونه در جامعه اشاعه بدهید. چرا راجع به شهادت امام حسن (ع) این‏طور نشده است؟ چرا راجع به شهادت حضرت رسول (ص) این‏طور نشده است؟ چرا راجع به هیچ اتفاق دیگرى این‏طور نشده است؟ راجع به امام حسین (ع) است که یک چنین تکنیک و قالبى پیدا شده که خودْ فى‏نفسه جذاب است؛ خودِ این قالب موضوعیت دارد و باید در مورد آن بحث کرد.
 در مورد هنر جدید نیز قالبْ فى‏نفسه موضوعیت دارد. وقتى چنین انسانى پرورش پیدا کرد، او مى‏نشیند تا تجربیات نفسانى مرتبط با نفس و «منِ» خود را توصیف کند و تفصیل بدهد. داستان‏نویسى اسلامى این‏طور پدید مى‏آید؛ غیر از این هم راه دیگرى ندارد. اگر از کسى که در داستان‏نویسى ناوارد است، هر قدر مسلمان خوبى هم باشد، بخواهید که داستان اسلامى بنویسد و او چیزى را، پیامى را که از قبل در نظر داشته، بخواهد القا کند، به محض اینکه شروع به نوشتن کند تصنع بر کلام و نوشته‏اش حاکم مى‏شود. در مورد خود غربى‏ها هم این معنا صادق است. فى‏المثل جورج اُرول که کتاب‏هاى «قلعه حیوانات»(۱۲) و «۱۹۸۴» را نوشته، این دو کتاب از لحاظ هنرى ارزش ندارند چون یک غرض سیاسى در آنها وجود دارد و براى القاى یک پیام سیاسى نوشته شده‏اند. خود غربى‏ها براى کارهاى اُرول به لحاظ هنرى ارزش قائل نیستند بلکه پیام سیاسى این آثار برایشان ارزشمند است. یا کار هاکسلى از لحاظ ادبى ضعیف است چون یک غرضى در آن هست و مى‏خواهد پیامى را برساند. ما هم از همان اول که شروع مى‏کنیم مى‏خواهیم پیام بدهیم. مثلاً مى‏خواهیم پیام بدهیم که جانباز تنهاست. بعد شروع مى‏کنیم بر این اساس داستان مى‏بافیم. این، «داستان بافتن» است و فراتر از این هم نمى‏رود. ما باید با اثر خودمان یکى بشویم.
 این مسئله در مورد هنر گذشته هم صادق است و مخصوص زمان ما نیست. حافظ وقتى مى‏خواهد شعر بگوید، از قبل پیامى ندارد که بخواهد با شعر خود القا کند. این پیام به همراه قالب – یعنى تکنیک و محتواى شعر با هم – از او مى‏جوشد. مولوى هم در حالت بى‏خودى شعر مى‏گفته است. من خودم شعر گفته‏ام. وقتى آدم شعر مى‏گوید، شعر از او مى‏جوشد؛ اصلاً این‏طور نیست که بنشیند و شعر ببافد و سر هم کند. این کار را بعد از جوششِ شعر مى‏شود کرد. شعر وقتى گفته شد، اشکالاتى دارد که مى‏شود آنها را برطرف کرد. شعراى خیلى خوب این کار را هم نمى‏کنند، یعنى دست به ترکیب شعرشان هم نمى‏زنند. همین شعر امام را ببینید،(۱۳) دستخطّ امام را ببینید. امام اصلاً تمرین نکرده است. از همان اول قلمش را روى کاغذ گذاشته و تا آخر، شعر را یکباره گفته است. شعر همه‏اش با هم از وجود شاعر مى‏جوشد. اساساً هنر این‏طور است. چنین نیست که هنرمند اول پیامى را تصور کند و بعد بنشیند چیزى براى انتقال آن به مخاطب ببافد. این در واقع فرق میان نظم و شعر است. یک وقت کسى ناظم است و فقط تکنیک شعر را بلد است، با قالب منظم شعرى (وزن و قافیه و…) آشناست و راجع به هر چیز شعر مى‏گوید. فرق «گلشن راز»(۱۴) یا «منظومه»(۱۵) ملّا هادى سبزوارى با شعر حقیقى در همین جاست. «منظومه» ملّا هادى سبزوارى شعر نیست، نظم است؛ «گلشن راز» هم شعر نیست. اینکه این همه مشهور شده، به خاطر محتوایش است نه به خاطر اینکه شعر خوبى است. ولى شعر حافظ شعر است، شعر مولوى شعر است.
 هنر جدید هم همین‏طور است. هنر باید از درون هنرمند بجوشد. اگر هنرمند پیامى را از قبل تصور کند و بخواهد ببافد، همه جا به همین مشکل دچار مى‏شود. فرق کسى مثل حاتمى‏کیا با بقیه سینماگرهاى ما در همین‏جاست. حاتمى‏کیا فطرى فیلم مى‏سازد. مسلمان است، بسیجى هم هست، با تکنیک سینما هم آشناست و عین شعر گفتن فیلم مى‏سازد. ولى عده‏اى اول پیامى را تصور مى‏کنند و مى‏گویند مى‏خواهیم این پیام را بدهیم و بعد برایش سناریو مى‏نویسند. این‏طور نمى‏شود و نتیجه نمى‏دهد. حدّ اکثر، فیلمى مى‏شود مثل «آتش پنهان»(۱۶) یا «عملیات کرکوک»(۱۷) و نظایر اینها. براى این نوع فیلم‏ها نمى‏شود ارزش قائل شد. این هنر نیست، هنر اسلامى نیست. فیلمساز حدّ اکثر تلاشش را هم که بکند نتیجه نمى‏گیرد.
 
 عالم امروز، عالم روش‏ها و ابزار است. این امر بعد از پیدایش تکنولوژى به این صورت جدید که به نحوى در جهت خودکارى و اتوماسیون(۱۸) و در نهایتْ استقلال نسبت به انسان حرکت مى‏کند، به حدّ تقریباً مطلق محقَّق شده است. تکنولوژى جدید به اصالت روش‏ها و ابزار مبتلاست و علت اینکه اصلاً در جهت استقلال از انسان و اختیار او حرکت مى‏کند همین است، چون در واقع روش‏ها و ابزار نسبت به انسان اصالت پیدا کرده است. تا موقعى که شما یک چکش در دستتان هست مى‏توانید هر موقع که مى‏خواهید از آن استفاده کنید و هر موقع که نمى‏خواهید نکنید، یعنى آن حدى از اختیار انسان که در هنگام استفاده از چکش محدود مى‏شود تقریباً قابل اغماض است. اما مسلّماً نسبتى که انسان با تکنولوژى – که به سمت اتوماسیون حرکت کرده و در این غایت خویش تقریباً به حدّ اطلاق رسیده، یعنى تماماً نسبت به انسان استقلال پیدا کرده و اتوماتیک شده است – برقرار مى‏کند، هرگز آن نسبتى نیست که با چکش دارد؛ نسبتى که شما با کامپیوتر برقرار مى‏کنید اصلاً نسبتى نیست که با چکش برقرار مى‏شود. چکش هنوز تابع همان مفهوم قدیمى صنعت است، اما کامپیوتر مفهوم صنعت جدید را دارد، یعنى تکنولوژىِ اتوماتیک که در جهت استقلال از بشر و اراده بشر به وجود آمده است.
 مسئله مهم همین است؛ یعنى باید اول این مسئله را از لحاظ نظرى درک کنیم تا عالم جدید را بفهمیم، وگرنه، عالم جدید اصلاً براى ما قابل درک نیست. اگر این مسئله را در نظر نگیریم، بر کامپیوتر یا بر سینما همان حکمى را مى‏کنیم که بر چکش مى‏کنیم و در واقع این دو را یکى مى‏گیریم. اینکه مى‏گوییم تکنولوژى ابزار نیست یعنى به این معنا ابزار نیست، وگرنه، در نهایت تکنولوژى هم ابزار است. مى‏دانید چه عرض مى‏کنم؟ اینکه مى‏گویم ابزار نیست براى این است که مسئله را این قدر آسان نگیریم و حکمى که بر چکش مى‏کنیم بر کامپیوتر نکنیم. کامپیوتر ابزارى مثل چکش نیست؛ کامپیوتر ابزار بسیار پیچیده‏ترى است که با جهت‏مندىِ تکنولوژى جدید در استقلال از انسان، آن‏هم در آخرین مراحل این سیر، به وجود آمده است. کامپیوتر جزء اولین محصولات تکنولوژى جدید نیست. چیزى که همان اول در ابتداى این سیر به وجود آمده، کم‏تر در جهت استقلال از بشر موجودیت پیدا کرده؛ یعنى ماهیتاً نسبت به حدود و اختیار بشر استقلال کم‏ترى دارد. فى‏المثل، اختراعات اولیه بشر مسلّماً بیش‏تر در نسبت با اراده و اختیار اوست و هر قدر که جلوتر مى‏رود، خود را از اراده و اختیار انسان مستقل‏تر مى‏کند.
 این مسئله را وقتى در کلیت تکنولوژى در نظر مى‏گیرید به فاجعه‏اى خیلى عظیم پى مى‏برید، و اصلاً مسئله ما همین فاجعه است که الان دنیا را در بر گرفته. مسئله را به این آسانى و در مقیاس کوچک نمى‏شود درک کرد. بدون بحث نظرى، یعنى بدون رجوع به ماهیت تکنولوژى جدید و نسبتش با انسان، نمى‏توان این مفهوم را درک کرد؛ حالا هر قدر بگوییم و تکرار کنیم که سینما گرچه ابزار نیست، اما مسخّر انسان مؤمن است. مسئله این است که چگونه مى‏شود یک شیوه آموزشى پیدا کرد براى اینکه افرادى تربیت شوند که بتوانند بر سینما مسلط شوند و از آن در خدمت تفکر استفاده کنند. تا موقعى که از لحاظ نظرى در این مورد بحث نکنید و به ماهیت تکنولوژى نزدیک نشوید، اصلاً امکان درک این مسئله موجود نیست؛ خیلى پیچیده است.
 بشر از اولین مراحل ورود خود در تکنولوژى جدید، به سمت اصالت روش‏ها و ابزار حرکت کرده است. هر چند در اوایل، صنعتگران و تکنیسین‏هاى تکنولوژى مدرن در واقع در خدمت تفکر و فرهنگ هستند و آنچه که برایشان تعیین تکلیف مى‏کند تفکر و فرهنگ و فلسفه به معناى خاصّ آن است، اما هر قدر تکنولوژى پیش مى‏رود، خودش تعیین‏کننده مراحل بعد مى‏شود. بشر دیگر دخالتى در این بین ندارد و به همین دلیل، یک چنین مسئله‏اى به وجود مى‏آید. اصلاً این مسئله فى‏نفسه تناقض یا پارادوکسِ(۱۹) تمدن جدید است: چیزى در عالم به وجود آمده که در عین اینکه اراده بشر را تا آنجا محدود کرده که آن را تقریباً از بین برده، در عین حال، بشر آن قدر به آن محتاج است که نمى‏تواند جلوى توسعه‏اش را بگیرد و در واقع، ممانعت از توسعه اتوماتیک یا خودبه‏خودِ تکنولوژىِ جدید به معناى از بین رفتن تمدن است. خیلى فجیع است که بشر همه اراده و اختیار خویش را از دست داده، ولى خودش نمى‏داند.
 شما در جایى غیر از آثار هنرى جدید، مثلاً آثار کافکا(۲۰)، اثرى از این مسئله نمى‏بینید. اینجا جایى نیست که حتى مباحث نظرى بتواند موضوع را روشن کند؛ به این مفهوم که بگوید آن بحرانى که بشر گرفتارش است چگونه بحرانى است. کافکا جهانى را ترسیم مى‏کند که فرد در برابر آن هیچ اختیارى از خود ندارد و همه چیز او در چنگ این تمدن اسیر است. هیچ‏کس در این تمدن تعیین اختیار نمى‏کند. خودِ آن، فى‏نفسه موجودیتى پیدا کرده که اولاً بشر را بلعیده و ثانیاً یک سیر جهت‏مندِ توسعه خودبه‏خودى دارد که هر چه در این سیر پیش‏تر مى‏رود، نسبت به بشر استقلال بیش‏ترى پیدا مى‏کند. در عین حال چون تمدن بر این سیر بنا شده، ممانعت از آن به معناى نابود کردن تمدن است؛ البته تمدن جدید عاقبتْ خودبه‏خود نابود مى‏شود و الان هم به سمت انحطاط در حال حرکت است. تناقض موجود در این تمدن، بشر جدید را از بین مى‏برد. این خیلى وحشتناک است. شما با این معنا در هنر و به‏خصوص در آثار هنرمندان جدید بیش‏تر روبه‏رو مى‏شوید، چون هنرمند بیش‏تر اهل شهود است تا اهل منطق. شما در نقاشى مدرن راحت‏تر مى‏توانید بحران بشر جدید را مشاهده کنید.
 البته کافکا نسبت به این معنا خودآگاه نیست. وقتى رُمان «قصر» یا «محاکمه» یا «مسخ» را مى‏نویسد خودآگاهىِ تاریخى ندارد. گرگوار سامسا، شخصیت اول «مسخ»، یک روز صبح که مى‏خواهد از روى تختخوابش بلند شود، خود را به صورت یک حشره مى‏یابد، یک حشره بزرگ با دست و پاى کوچک. وقتى خود را به این صورت مى‏بیند، تنها نگرانیش این است که چطور خود را به اداره برساند! واقعاً فاجعه است. فاجعه‏اى که بشر جدید دچارش شده همین است که در عین اینکه واقعاً تبدیل به حشره شده و صورتِ ممسوخ بشر است، با این حال، مدام به این فکر مى‏کند که چگونه خود را به اداره برساند و از این مى‏ترسد که نکند مثلاً تکنولوژى از بین برود، تمدن از بین برود؛ همه نگرانیش همین است و خیلى جالب است که خود را بیش‏تر از همه ادوار تاریخ آزاد مى‏داند. بشرى که بیش‏تر از همیشه بنده و برده خارج از خویش است و برده تمدن است، فکر مى‏کند آزاد و مختار است. این تناقضى است که در ذات تمدن جدید وجود دارد. براى همین هم مى‏گوییم که تمدن جدید شیطانى است، وگرنه معنا ندارد که بگوییم ماشین موجودیتى شیطانى دارد. شیطنتش –  البته یکى از شیطنت‏هاى آن – در این است که با وجود اینکه آزادى را به تمام معنا از بشر سلب کرده، او خود را آزاد مى‏پندارد. فى‏المثل، در مورد «جامعه باز و دشمنانش»(۲۱) کتاب مى‏نویسد و در عین حال، مى‏خواهد مثلاً با بمب اتمى کسانى را که مخالف چنین جامعه‏اى هستند از بین ببرد.(۲۲) این درد ماست. وضعیت بشر جدید وضعیت گرگوار سامساست، همین شخصیت رُمان «مسخ»؛ وضعیت آقاى «کاف» است در «محاکمه» یا «قصر». اصلاً این آدم در تمدن جدید هیچ جور اختیارى از خودش ندارد؛ حتى شیطان‏هایش هم هیچ جور اختیارى از خود ندارند؛ یعنى شیطنت در این روزگار در کمال «معصومیت» انجام مى‏شود.
 ببینید! کسى که در دنیاى غرب – مثلاً در یکى از محله‏هاى نیویورک – به دنیا مى‏آید چطور پرورده مى‏شود: از بچگى – دو سه سالگى – پاى تلویزیون بزرگ مى‏شود، بعد به همان مهد کودک‏ها، مدارس، دبیرستان‏ها و دانشگاه‏هایى مى‏رود که اصلاً این فرهنگ را به او آموزش مى‏دهند و او هم این‏طور بار مى‏آید. مگر این فرد تا چه حد از خودش اختیار دارد؟ در کجاى این مسیر مى‏تواند نگاهى به موجودیت خود بیندازد؟ کاملاً غرق است. از همان اول هم برایش سیستم درست کرده‏اند. او به صورت نظام‏مند برده تمدن جدید است؛ با تلویزیون بزرگ مى‏شود، بعد هم مى‏رود به مهد کودک، کودکستان، مدرسه، دبیرستان و بعد دانشگاه. بعد هم بیرون مى‏آید و در یکى از این کارخانه‏ها یا ادارات شروع به کار مى‏کند. این آدم دیگر چه مى‏تواند بفهمد؟ اصلاً آیا او هیچ صورت دیگرى از حیات بشرى را درک مى‏کند؟ درست مثل یک موش کور است که در تاریکىِ زیرزمین به دنیا آمده، در همان تاریکى زندگى کرده و در همان تاریکى هم مى‏میرد. یعنى آفتاب حتى از یک روزن هم بر این آدم نمى‏تابد. او به معناى قرآنىِ کلمه «مستضعف» است،(۲۳) یعنى اصلاً در نزد خدا مسئولیت ندارد. اگر شیطنت مى‏کند، اگر زنا مى‏کند، اگر تجاوز به عنف مى‏کند، هر چه مى‏کند، از خود اختیارى ندارد. البته فرد همیشه مسئول است، چون در ذاتِ اراده، اختیار وجود دارد. اما اختیار او به‏شدّت محدود شده، تا آن حد که تقریباً مى‏توان گفت اختیار ندارد. اختیار جمعىِ او که اصلاً از بین رفته، یعنى بشر در حیثیتِ جمعى‏اش اختیار ندارد؛ فقط در حیثیت فردى مسئول است. یعنى از این حیث مى‏توانید حدى از اختیار برایش قائل شوید. ولى وقتى به بشر متمدن در حیثیت جمعى نگاه مى‏کنید، مى‏بینید که این بشر از خود اختیارى ندارد و اسیر تمدن جدید است.
 خود تمدن جدید هم از خودش خارج شده، یعنى از پوسته‏اش در آمده و معنا و مفهوم آن شیئیت پیدا کرده است. تکنولوژى صورت شیئیت‏یافته معناى تمدن جدید است. احتیاجى به بحث نظرى نیست؛ نفسِ مشاهده تکنولوژى کفایت مى‏کند، خودِ تکنولوژى با ما سخن مى‏گوید و مى‏گوید که چیست. منتها ما آن‏قدر غافلیم که سخن تکنولوژى را نمى‏فهمیم. تکنولوژى واقعاً با ما زمزمه مى‏کند، مى‏گوید من همان معناى تمدن جدید هستم که شیئیت پیدا کرده‏ام، از پوسته‏اش خارج شده‏ام، از زیر لفظش بیرون آمده‏ام و الان در عالم خارج هستم، و اینچنین، بلا بر سرتان آورده‏ام؛ اما چه کسى این زمزمه را مى‏شنود؟ آخر گوشِ جانى نیست، گوش‏ها کر است، چشم‏ها کور است، قلب‏ها مرده است، اصلاً وجدان‏ها خفته است. کسى چه مى‏فهمد که چه خبر است و اوضاع چگونه است؟ کسى که در غرب به دنیا مى‏آید از کجا بفهمد که چه بلایى بر سر عالم جدید آمده است؟ جداً از کجا مى‏خواهد بفهمد؟ مگر آدم نباید صورت دیگرى از حیات در کنارش باشد تا این دو را با هم مقایسه کند؟ مگر معرفت پیدا کردن نسبت به عالم راه دیگرى دارد؟ ما همیشه مى‏گوییم تُعْرَفُ الْاَشْیاءُ بِاَضْدادِها. حالا به ضدّ این تمدن کارى نداریم؛ آیا صورت دیگرى از حیات در این تمدن جدید موجود است که انسان بتواند این دو را با هم قیاس کند و بفهمد چه بلایى سر بشر جدید آمده است؟
 بعد از پنج شش قرن تمدن جدید، فردى مثل امام (ره) در دنیا پیدا شده است. امام (ره) شخصیت کمى نیست، شخصیتى نیست که هر سال یکى مثل او به دنیا بیاید. آدمى مثل او هر پانصد سال یا هزار سال هم بعید است که به دنیا بیاید. او از نظر مرتبت وجودى در حدّ حضرت ابراهیم (ع) است. او آمده و این صورت جدید از حیات بشرى را به ما نشان مى‏دهد و این‏همه شیفته دارد؛ جوان‏ها شیفته مى‏شوند، بچه‏ها شیفته مى‏شوند و به سمتش مى‏آیند. با این‏همه، الان ما مانده‏ایم که خوب، حالا چه کار کنیم. علتش این است که ما در محاصره تمدن جدید هستیم و کارى نمى‏توانیم بکنیم. این تفکر تا موقعى تفکر است که بجنگد؛ وقتى که نمى‏جنگد، همین جور در خودش از بین مى‏رود. البته جداً تفکر امام (ره) به نظر من دنیاى جدید را تسخیر کرده، چون باطن آدم‏ها را گرفته، یعنى با قلب‏ها سر و کار دارد نه با ظاهر. تکنولوژى نیافریده که به صورت تانک حمله کند، بلکه قلب‏ها را مى‏گیرد؛ قلب‏ها را هم نمى‏توان کارى کرد. نه «گورباچف» و »بوش» مى‏توانستند جلوش را بگیرند، نه «کلینتون» مى‏تواند و نه هیچ‏کس دیگرى در این عالم. چون مسئله قلب است و قلب هم در عمق وجودش به خدا پیوسته است، به عالم حقیقت پیوسته است. جلوش را هم نمى‏شود گرفت؛ عاشق مى‏شود و مى‏آید. آن وقت شما مى‏بینید که در قلب فرانسه بسیجى هست، در قلب خود آمریکا بسیجى مى‏بینید، به هر کجاى دنیا که مى‏روید بسیجى مى‏بینید، چون قلب و روحش پیوسته است. منتها ما الان در محاصره‏ایم و به محض اینکه مى‏خواهیم قدرت پیدا کنیم با معاییر و مقاییس دنیاى جدید روبه‏رو مى‏شویم، مقیاس‏هاى دنیاى جدید براى ما طرح مى‏شود و این مقیاس‏ها مثل مقیاس‏هاى مربوط به جاهلیت‏هاى اعصار دور نیست؛ جاهلیت جدید همه چیز با خودش دارد، در همه وجوه حیات بشرى براى خود تئورى و نظریه دارد، سیستم و نظام دارد؛ روان‏شناسى، جامعه‏شناسى، علوم تجربى و… همه چیز دارد.
 خیلى عجیب است! اصلاً اتفاق عجیبى براى بشر افتاده. اتفاق ساده‏اى نیست که ما همین‏طورى خیلى راحت بگوییم که خوب، حالا ما اسلام آورده‏ایم و مى‏خواهیم سینما را تسخیر کنیم. سینما اصلاً محصول این تمدن جدید است، محصول تمدنى است که پنج قرن یا حدّ اقل چهار قرن از پیدایش آن مى‏گذرد و دو قرن است که صنعت اتوماتیک پدید آمده و به‏تدریج نسبت به بشر استقلال پیدا کرده و همراه با استقلال خود، بشر را از صورت خویش خارج ساخته و مسخ کرده است؛ صورتى از بشر ساخته که زندانى این تکنیک و این نظام است، اما در عین حال، خود او بر وضع خویش آگاه نیست؛ در زندان است ولى نمى‏داند که زندانى است. حالا با این وسیله جدید چه کار باید کرد؟ این وسیله را باید تسخیر کرد؛ منتها جوهرش را، نه قالبش را. قالب آن را که مى‏بینیم، تصور مى‏کنیم تسخیرش آسان است. آقاى فلان و آقاى بهمان فیلم مى‏سازند. ظاهر فیلم‏ها و سناریویشان اسلامى است، ولى باطن آنها غربى و آمریکایى است. این نوع فیلم از بدترین انواع فیلم‏ها هم هست. چون فیلمساز به ذات فیلم نرسیده، جوهر تکنیک را تسخیر نکرده، نمى‏تواند با آن خوب کار کند. فکر مى‏کند قالب به همین سادگى تسخیرپذیر است، اما چنین نیست. این قالبْ صورت بیرونىِ تکنولوژى و مستقل از بشر است. تا جوهر آن را تسخیر نکنید، قالبش تحت اراده شما درنمى‏آید.
 همه اینها بحث‏هایى است که از لحاظ نظرى باید فهمید. ما چیزى غیر از این نمى‏توانیم بگوییم که وقتى مى‏خواهید یک سیستم آموزشى طراحى کنید، باید در آن سیستم، تکنیک را آموزش بدهید. در محدوده این تکنیک، هیچ کار دیگرى نمى‏توانید بکنید. وقتى مى‏خواهید زبانى را تدریس کنید، هیچ مى‏پرسید که دستور زبان آن اسلامى است یا غیر اسلامى؟ یک دستور زبان یا گرامر بیش‏تر ندارد. گرامر سینما همین تکنیک است که تدریس مى‏شود. البته خیلى‏ها هستند که فلسفه سینما تدریس مى‏کنند و نظرهاى خودشان را هم طرح مى‏کنند. اما وقتى بحث تکنیک است، تکنیک غیر از دکوپاژ، میزانسن، سناریو، بازیگرى، فیلمبردارى، صدابردارى، مونتاژ و… چیز دیگرى نیست، و اینها از ذات تکنولوژى نتیجه شده، شیئیت پیدا کرده، صورت ابزار پیدا کرده و به‏شدّت مستقل از اختیار بشر است. چون اصلاً تمدن جدید مستقل از اختیار بشر است؛ چکش نیست که برداریم و از آن استفاده کنیم، این، سینماست و سینما هم راه خودش را مى‏رود. البته این‏طور نیست که جوهرش قابل تسخیر نباشد، منتها کار بسیار پیچیده و دشوارى است. نباید فکر کرد که سینما به این راحتى مسخّر ما مى‏شود.
 ما اصلاً با دنیاى جدید بیگانه‏ایم. چطور مى‏خواهیم جوهر سینما را تسخیر کنیم؟ ما مى‏خواهیم به همه عالم یک صورت شرعى بدهیم. همه چیز را هم مى‏خواهیم در همین صورت شرعى معنا کنیم؛ ولى این‏طور که نمى‏شود. به من بگویید صورت شرعى «کِیف» چیست. جداً نمى‏شود؛ یعنى واقعیت را نمى‏شود در این صورت معنا کرد. این صورتى که به عالم مى‏دهید – صورت تشریعىِ عالم – فقط براى اخلاقى ماندن و اخلاقى زندگى کردن است. بقیه‏اش به مباحث نظرى و معرفتى برمى‏گردد؛ هیچ کار دیگرى هم نمى‏شود با آن کرد. منتها اسلام از طریق انسانْ عالم جدید را تسخیر مى‏کند؛ از طریق ساختنِ انسان‏هایى جدید، نه از هیچ طریق دیگر. اسلام چیزى در عالم خارج نیست که مثلاً در هوا معلق باشد؛ اسلام در وجود انسان محقَّق مى‏شود و لاغیر. بشر خلیفهاللَّه است و اسلام هم در وجود آدم‏ها محقَّق مى‏شود. اصلاً انسان همه جهان است و مگر غیر از انسان چیزى داریم؟
 من معتقدم که وقتى براى شخصى چون حضرت امام (ره) ولایت حاصل مى‏شود، ولایت او فقط ولایت تشریعى نیست، ولایت تکوینى هم هست؛ یعنى عالم مسخّرِ چنین کسى است که ولایت دارد. بنابراین، انسان همه جهان است. وقتى اسلام در وجود انسان محقَّق مى‏شود، یعنى همه جهان را تسخیر مى‏کند؛ معنایى غیر از این هم ندارد. اسلام را خدا براى انسان آورده، مخصوص انسان است؛ مخصوص شى‏ء که نیست. میز اسلامى و غیر اسلامى که نداریم، ولى انسان مسلمان و غیر مسلمان داریم، انسان مؤمن و غیر مؤمن داریم. وقتى انسان ایمان آورد، نسبت به حقیقت اسلام – که حقیقت عالم است – مظهریت پیدا مى‏کند. نباید این دو را از هم جدا کرد. اگر بگویید حقیقت اسلام حقیقت عالم نیست، پس حقایق مختلفى باید امکانِ وجود داشته باشد؛ براى مسیحیت یک حقیقت باید قائل شویم، براى یهودیت هم یک حقیقت باید قائل شویم و براى همه ادیان هم حقایق متعددى قائل شویم. این‏طور که نمى‏شود. حقیقت اسلام حقیقت عالم است، یعنى در واقع تقرب جستن به اسلام باید تقرب جستن به حقیقت عالم باشد، وگرنه اسلام بى‏معناست. اسلام همان حقیقت است. پس وقتى انسان نسبت به این حقیقت مظهریت پیدا کرد، عالَم به میزانى که او مظهریت پیدا کرده مسخّرِ اوست؛ ولایت تکوینى پیدا مى‏کند، کون و مکان در برابر او سر تسلیم فرود مى‏آورند. وگرنه، ما هر قدر ریش بگذاریم و جاى مهر روى پیشانیمان درست کنیم، وقتى ولایت تکوینى در عالم نداشته باشیم، یعنى باطن ما باطن مؤمن نباشد، چه فایده‏اى دارد؟
 سینما هم از طریق انسان‏ها، از طریق هنرمندها، تسخیر مى‏شود. مثلاً آقاى حاتمى‏کیا این کار را کرده، منتها حقیقت به میزانى که خود او و تفکرش نسبت به آن مظهریت پیدا کرده در کارش ظاهر مى‏شود، نه بیش‏تر. نمى‏توانید توقع داشته باشید که حاتمى‏کیا مطلقِ هنر اسلامى را به شما نشان بدهد؛ چنین نیست. هنر امروز فقط حیثیت فردى دارد و از غیر طریق هنرمند در عالم نازل نمى‏شود. هیچ کارى هم با آن نمى‏شود کرد. همین است که هست. هنر امروز مثل کوزه‏گرى نیست که با چیز دیگرى هم سر و کار داشته باشد؛ فى‏المثل از آن در زندگى استفاده شود و با آن آب بخورند و… و در عین حال، مثلاً جوهر هنر هم در تناسباتى که پیدا مى‏کند، در نقش و نگار و رنگ‏ها و… به نحوى تجلى کند. هنر جدید اصلاً هنر براى هنر است؛ نقاشى براى نقاشى است، سینما براى سینماست، تئاتر براى تئاتر است، گرافیک براى گرافیک است. هیچ‏یک هم در خدمت چیز دیگرى غیر از خود درنمى‏آید. این هنر فقط از طریق هنرمند، از طریق پرورش هنرمند مسلمان، مسخّر مى‏شود. تنها راه همین است و هیچ راه دیگرى هم ندارد. تنها راه این است که شما یک نظام آموزشى طراحى کنید که هنرمند مؤمن پرورش بدهد. منتها باید تکنیک را به او آموزش بدهید؛ چون در دنیاى جدید، در همه محصولات دنیاى جدید، روش‏ها و ابزار اصالت دارد. حتى ماشین رختشویى هم که مى‏خرید، داخلش یک بروشور است که باید بخوانید تا بفهمید چگونه از آن استفاده کنید. حتى استفاده از ماشین رختشویى روش دارد. این‏طور نیست که هر کسى بتواند از آن استفاده کند؛ باید یاد بگیرد. دستور زبان سینما را هم باید یاد گرفت. بعد، اگر سینماگر به معناى حقیقى لفظْ مؤمن بود، اگر نسبت به حقیقتِ عالم مظهریت داشت، کم‏کم سعى مى‏کند راه‏هایى براى تسخیر تکنیک سینما پیدا کند و جوهرش را تسخیر کند – که مى‏کند، امکان‏پذیر هم هست. من خودم این را در مستندسازى تجربه کرده‏ام و مى‏دانم که مى‏شود. هشت سال تجربه کرده‏ام و هنوز هم مشغولم. این کار را مى‏شود کرد، جوهر سینما را مى‏شود تسخیر کرد. منتها قالبش را به‏تنهایى نمى‏شود. و این راهى است فردى که تنها هنرمند مى‏تواند با فردیت و شخصیت خود طى کند.
 آموزش‏هاى شما هم به ناچار دو بخش خواهد داشت: از طرفى تکنیک را که دستور زبان سینما (یا دستور زبان نقاشى، گرافیک، تئاتر و …) است باید تدریس کنید و از طرف دیگر، باید انسان مؤمن پرورش دهید؛ که البته «پرورش دادن» انسان مؤمن هم حرف بى‏ربطى است چون ایمان یک امر قلبى است، یک امر اختیارى و ارادى است و آموزش‏دادنى نیست. البته من مخالف آموزش نیستم، ولى مى‏گویم اصل راه را خود آدم باید برود، به قدم اختیار خودش باید برود و راه دیگرى غیر از این ندارد. من اگر بخواهم یک سیستم آموزشى طراحى کنم، این سیستم تا اندازه‏اى با نظام آموزشى موجود تفاوت پیدا مى‏کند، ولى در عین حال، بیش‏تر روى اساتید نظر دارم تا سیستم. حرفى در این نیست که باید آدم‏هاى مؤمنى را گزینش کنید که زمینه داشته باشند. ولى اصلاً این‏طور نیست که مثلاً دو طریقه آموزش داشته باشید، یکى آموزش سینما به طریقه کفار و یکى هم به طریقه مسلمان‏ها؛ اصلاً این‏طور نیست. آموزش سینما یک راه دارد چون داراى دستور زبان معین و واحدى است، چون دنیا، دنیاى اصالت روش‏هاست. اگر غیر از این بود، روش‏ها تابع افراد بودند؛ ولى این‏طور نیست. آموزش سینما یک دستور زبان دارد؛ کمپوزیسیون قواعدى دارد، دکوپاژ و میزانسن قواعدى دارند. قواعد مشترکى نیز وجود دارد. البته آموزش، تفاوت‏هایى هم متناسب با فردیت هنرمند پیدا مى‏کند. مثلاً اگر هنرمند از حدود قواعد معمول و مشترک بگذرد، خودش ابتکار مى‏زند و قواعد جدید مى‏آورد. سینماى هیچکاک(۲۴) مشخصاً سینماى خود اوست، ولى هیچکاک از قواعد مشترک هم استفاده کرده و بر آنها تسلط داشته است. این‏طور نبوده که همه قواعد را خود او اختراع کرده باشد.
 همه مشکلات ما به تصور و تلقى ما از هنر به مثابه ظرف و مظروف باز مى‏گردد. این تصور را باید رها کرد. شما تا موقعى که هنر را ظرف مى‏دانید و مى‏خواهید پیام را به صورت مظروف در آن بریزید به هیچ جا نمى‏رسید. اصلاً تفکرِ »قالب و محتوا به مثابه ظرف و مظروف» از ریشهْ منحط است. این تفکر از نظرگاه سنتى در مورد هنر نتیجه شده و غیر از اینکه ما را گمراه کند هیچ فایده دیگرى ندارد. اصلاً یکى از مهم‏ترین عللى که ما تا به حال نتوانسته‏ایم به یک نتیجه درستى برسیم همین است که هنرمندان ما متأسفانه این‏گونه فکر مى‏کنند؛ اصلاً این‏طور نیست. حاتمى‏کیا تا خودش جوهر سینما را تسخیر نکرده باشد، نمى‏تواند کارى را بکند که الان مى‏کند. او با دیگران فرق دارد (اسم نمى‏خواهم بیاورم)؛ دیگران سینما را ظرف تصور مى‏کنند و سعى مى‏کنند تفکرشان را در آن بریزند. وقتى مى‏بینند ظرف به آنها جواب نمى‏دهد، فکر مى‏کنند اشتباه کرده‏اند. بعد دوباره مى‏نشینند فیلم‏هاى آمریکایى را نگاه مى‏کنند و شخصیت‏هاى خود را به شخصیت‏هاى این فیلم‏ها نزدیک مى‏کنند. در نتیجه، شخصیت رزمنده ما به «رمبو»(۲۵) نزدیک مى‏شود. در ترکیه و جاهاى دیگرى که فیلم «گذرگاه»(۲۶) فرستاده شده، آن را یک جور «رمبوییسم اسلامى» مى‏دانند. واقعاً هم این رمبوییسم اسلامى است نه هنر اسلامى. سینمایى از این دست –  «عملیات کرکوک»، «گذرگاه» و فیلم‏هاى دیگرى از این نوع – رمبوییسم است، منتها این دفعه رمبو بسیجى است! اما بسیجى خودش هویت دارد، فرهنگ دارد؛ سینما را باید به فرهنگ بسیجى نزدیک کنیم، نه بسیجى را به فرهنگ سینما. بسیجى فرهنگ دارد. اگر شما توانستید جوهر سینما را مسخّرِ فرهنگ بسیجى کنید، آن وقت مى‏شود به شما «احسنت» گفت – این کار را تا حالا فقط حاتمى‏کیا کرده است. اگرنه، اگر بسیجى را آن‏قدر بکشانید تا به فرهنگ سینما نزدیک شود، مى‏شود رمبو، فرقى نمى‏کند. مگر انصافاً بچه‏هاى ما در جبهه مثل رمبو مى‏جنگیدند؟ واقعاً اینها چه جور آدم‏هایى بودند؟ آدم‏هایى با قد و قواره معمولى که در خانواده‏هاى معمولى به دنیا آمده‏اند، در محله‏هاى معمولى بزرگ شده‏اند؛ نه قهرمانند و نه قهرمان‏زاده و نه چیز فوق‏العاده‏اى در وجودشان هست. بسیجى هستند چون دلشان بسیجى است. هویت بسیجى نه در بازوست، نه در میزان قدرت و قوت و نه در مهارت در استفاده از اسلحه؛ در هیچ‏کدام از اینها نیست.
 من هیچ توصیه جدیدى در زمینه درس‏ها غیر از آنچه تدریس مى‏شود براى شما ندارم، الّا اینکه آدم‏هاى جدیدى بیایند، آدم‏هاى جدیدى که این تفکر را که معتقدیم حقیقتِ امر است به بچه‏ها یاد بدهند. باید کسانى مثل آقاى افخمى، آقاى مینویى، آقاى حاتمى‏کیا و… را بیاورید تدریس کنند. شما سراغ خیلى‏ها نمى‏توانید بروید. آدم‏هایى که شیفته تمدن غربند به درد شما نمى‏خورند. اینها سینما را عوضى درس مى‏دهند. مى‏گویند سینما ظرف است و پیام شما مظروف؛ پیامتان را در این ظرف بریزید. من خودم پاى میز مونتاژ و در کارگردانى تجربه کرده‏ام. عزیز من، نمى‏شود، سینما واللَّه ظرف نیست، اصلاً چیز دیگرى است، باید از یک طریق دیگر به آن رسید، باید جوهرش را تسخیر کرد نه قالبش را. ظرف سینما را نباید تسخیر کرد، جوهرش را باید تسخیر کرد. بحث جوهر، عرَض، ذات و چیزهاى دیگر را هم بجز در فلسفه، در جاى دیگرى نمى‏شود فهمید. دنیاى جدید هم اصلاً مولود فلسفه است و کارى هم نمى‏شود کرد. از من توقع دارید چه کار کنم؟ بگویم دنیاى جدید مولود فلسفه نیست؟ خوب، هست. بگویم روش‏ها و ابزار اصالت ندارند؟ که دارند. بگویم تکنولوژى از انسان استقلال پیدا نکرده؟ که کرده. بگویم تکنولوژى پیچیده نیست؟ خوب، هست. بگویم سینما ذات ندارد؟ که دارد. بگویم سینما به‏راحتى مسخّرِ آدمیزاد مى‏شود؟ که نمى‏شود. همه اینها هست، چه مى‏شود گفت؟ شما مى‏گویید یک شیوه کلى پیدا کنیم براى اینکه همه هنرها را بشود تدریس کرد؟ نمى‏شود. هنرهاى جدید هر کدام یک چیز هستند؛ گرافیک یک چیز است، نقاشى یک چیز است، تئاتر یک چیز است، سینما یک چیز است. هیچ‏کدام از اینها را نمى‏شود در یک سیستم کلى تدریس کرد. هر کدام هم خصوصیات خاصّ خودشان را دارند؛ یعنى اصلاً دنیا این‏طور است، منتها کسانى که غیر این حرف را مى‏زنند چشمشان به عالم باز نیست، نمى‏بینند چه خبر است، نمى‏دانند تا چه حد اراده‏شان مقهور این واقعه عظیمى است که در طول چند قرن اخیر در کره زمین اتفاق افتاده است. اگر غیر از این بود، ما با وجودِ شخصى مثل حضرت امام دنیا را تسخیر کرده بودیم. مگر شما مى‏توانید کسى را قوى‏تر از امام پیدا کنید؟ آن خلیفهاللهىِ موهوبى را که حضرت رسول داشت، امام نداشت. عصمت امام عصمت موهوبى نبود، اما عصمت اکتسابى که بود. ایشان واقعاً عصمت داشت. یک چنین انسانى مى‏آید، ولى باز هم چیزى به نتیجه نمى‏رسد و فقط حرکتى آغاز مى‏شود. نهضتى در دنیا آغاز مى‏شود که امیدواریم بعدها به نتیجه برسد. ما کمر آمریکا را که نشکستیم؛ آمریکا هنوز هست، همه دنیا را هم تسخیر کرده و قرار است بعدها یک جنگ بزرگ هم با آمریکا بکنیم. این است که به یک معنا هیچ اتفاقى نیفتاده، چون عالم جدید ظرفى نیست که پیاممان را در آن بریزیم.
 علم جدید هم این‏طور است. علم جدید فقط براى تصرف در طبیعت به وجود آمده، اصلاً با غایت تصرف در طبیعت از طریق ابزارِ تکنولوژى به وجود آمده و به هیچ درد دیگرى هم نمى‏خورد. اگر بگویید علم جدید یک ذره، یک قدم، شما را به حقیقت عالم مى‏رساند، واللَّه نمى‏رساند، به خداى لاشریک نمى‏رساند. هیچ چیز غیر از گمراهى براى بشر در آن نیست. جوهر علم جدید را هم باید مثل هنر جدید تسخیر کرد. علم جدید علم روش‏ها و ابزار است؛ اصلاً متدولوژى است، علم نیست، علم به مفهومى که ما در گذشته‏ها مى‏گفتیم انسان را به حقیقت مى‏رسانَد نیست؛ اصلاً به حقیقت کارى ندارد، متدولوژى تسخیر و تصرف در طبیعت است، یعنى طبیعت را براى اینکه در آن تسخیر و تصرف کند مى‏شناسد و شناختش هم شناخت خاصى است. مثلاً آب را به صورتO H2مى‏شناسد که بعد بتواند ۲H را از O جدا کند، بتواند هیدروژن را از اکسیژن جدا کند. یعنى علم جدید دقیقاً یک شناخت انتزاعى از عالم است، شناخت حقیقى نیست، شما را به حقیقت عالم نمى‏رساند. H چیست؟ مى‏گویید هیدروژن. خوب، هیدروژن چیست؟ مى‏بینید که شما را به حقیقت عالم نزدیک نمى‏کند. چه تفاوتى مى‏کند شما روى این چیزى که در عالم هست اسم هیدروژن بگذارید یا نگذارید. این که یک نشانه است، یک علامت است. مگر هیدروژن آدم را به چیزى مى‏رساند؟ فرض کنید از کسى بپرسند آب چیست، بگوید ترکیب هیدروژن و اکسیژن. این چه جور علمى است؟ اصلاً با این حرف چه خبرى از عالم مى‏دهید؟ خبرى با خودش ندارد، علمى به شما نمى‏دهد. این یک شناخت انتزاعى است براى اینکه بعداً بتوانید در طبیعت تصرف کنید. علم جدید، اول یک شناخت انتزاعى از طبیعت به دست مى‏دهد، بعد هم ابزار تصرف در طبیعت را کشف مى‏کند. فقط متدولوژى است؛ چیزى بجز متدولوژىِ تصرف در طبیعت براى تمتع بیش‏تر نیست.
 علم جدید همین است، هنر جدید همین است، جامعه‏شناسى و روان‏شناسى و غیره هم همین است. روان‏شناسى هم در واقع مى‏خواهد آدم‏ها را به یک صورت مشترک نزدیک کند، به یک صورت نوعى نزدیک کند که صورت «نُرمال» بشر است. این کار را مى‏کند تا غایات خودش متصور شود، حرکت به سمت غایتش راحت‏تر انجام شود. دلیل دیگرى ندارد. وگرنه، شما کجا مى‏توانید آدم را از طریق علم جدید بشناسید؟ مگر روان‏شناسىِ جدید حقیقتِ روان را به شما مى‏شناساند؟ اصلاً کارى به حقیقت روان ندارد. علم جدید اصلاً متعرض ماهیت اشیا نمى‏شود، به حقیقت کارى ندارد؛ صرفاً متدولوژى است، متدولوژیى در خدمت غایتى است. ما چون این غرض و غایت در علم جدید هست، اساساً آن را علم نمى‏دانیم:
 چون غرض آمد هنر پوشیده شد
 صد حجاب از دل به سوى دیده شد
 غرض وقتى باشد، علم نیست؛ علم در بى‏غرضى رشد مى‏کند، علم در بى‏غایتى رشد مى‏کند. غرض آدم باید فقط وصول به حق باشد. آنجاست که تازه خدا به او علم حقیقى مى‏دهد. علمى که در گذشته‏ها مى‏گفتند همین علم است، نه علمى که الان وجود دارد و چیزى جز متدولوژى تصرف در طبیعت نیست.
 همین سؤالات راجع به تدریس علم جدید هم مطرح مى‏شود. مثلاً مگر در آموزش دانشگاه‏ها توانسته‏ایم سیستمى به وجود بیاوریم که دانشجو از این طرف وارد شود و از آن طرف، درست خارج شود؟ صد نفر مى‏روند و هشتاد نفرشان غرب‏زده بیرون مى‏آیند، براى اینکه چیز دیگرى به آنها یاد نمى‏دهیم. ما بجز تشکیک در اسلام کار دیگرى در دانشکده‏ها نمى‏کنیم. در دانشکده‏ها هیچ کارى جز تشکیک در تفکر و مبانى نظرى دین انجام نمى‏شود. دانشکده‏ها ادامه دبیرستان‏ها هستند، دبیرستان‏ها ادامه دبستان‏ها و آنها نیز ادامه کودکستان‏ها و مهد کودک‏ها هستند و همه اینها به نظام کلى غرب پیوسته‏اند. در این سیر واحد و متحد، آدم‏ها طورى پرورده مى‏شوند که وقتى از دانشگاه‏ها بیرون مى‏آیند وارد کارخانه‏ها یا ادارات شوند، یعنى به‏راحتى جذب وضع موجود شوند و در جهت استمرار و بقاى وضع موجود کار کنند. دانشکده‏ها هیچ چیز دیگرى جز متدولوژىِ حضور در این عالم جدید را یاد نمى‏دهند. براى همین است که کسى به هیچ چیز نمى‏رسد. این‏همه مهندس و دکتر دارید، همه هم شبیه هم.
 آن وقت‏ها در جلسات جهاد مى‏نشستند و مى‏گفتند که ما امسال مثلاً هشتاد نفر مهندس آب مى‏خواهیم. مى‏گفتم مگر مهندس آب –  بِلا نسبت  – گوسفند است که شما این‏طور برنامه‏ریزى مى‏کنید؟ مهندس آب که گوسفند نیست. او اگر دلش بخواهد براى شما کار مى‏کند، دلش نخواهد کار نمى‏کند. بنابراین، باید این فرض پشت سخن شما باشد که هشتاد نفر مهندس آب مى‏خواهیم که در خدمت نظام ما کار کنند. آدم‏هاى پُرتلاشى هم باشند، زرنگ باشند، اهل تنبلى نباشند، دزدى نکنند، از وقتشان ندزدند و غیره. اینها باید تعریف داشته باشد… ولى واقعیتش این است که برنامه‏ریزى آنها چندان دور از واقعیت هم نبود. دانشکده‏هاى ما تفکرى را به دانشجویان یاد مى‏دهند و همه را هم طابق النّعل بالنّعل رج مى‏زنند، آدم‏ها را تکرار مى‏کنند. آدم‏هاى امروز همه شبیه به همدیگرند، یعنى اصلاً فردیت از میان برداشته شده. غیر از اینکه فرد استحاله در جمع پیدا مى‏کند، اصلاً فردیت از بین رفته و فردیتى براى بشر نمانده است – مگر در این طرف عالم در جهان سوم، در خاور دور و خاور نزدیک که هنوز کسانى باقى مانده‏اند. در آن طرف عالم همه عیناً مثل همدیگرند، نیازهاى مشترک دارند، راه‏هاى مشترکى دارند براى رسیدن به نیازها. تفکرات مشترک دارند، تصور مشترکى از روان دارند، تصور مشترکى از خدا دارند، تصور مشترکى از همه چیز دارند. آدم‏هایى عیناً مثل هم، بدون هیچ فردیت یا تشخصى. آنها را رج زده‏اند و براى همین هم به‏راحتى مى‏شود روى آنها برنامه‏ریزى کرد که مثلاً هشتاد نفر مهندس آب مى‏خواهیم؛ ولى در خدمت نظام غربى، نه نظام ما. آنها که نمى‏آیند اینجا کار کنند، چنان که خیلى از دکترهاى ما از اینجا رفتند. آنها که نمى‏خواهند اینجا کار کنند؛ مى‏خواهند آزاد باشند، آزادى جنسى داشته باشند، مشروب بخورند و…
 اصلاً این تمدن، تمدن آنهاست. تمدن جدید که آدم بار نمى‏آورد. تخصص عالم جدید این است که همه چیز را تبدیل به شى‏ء کند؛ کلمه شى‏ء مى‏شود، انسان شى‏ء مى‏شود، همه چیز تبدیل به شى‏ء مى‏شود، انجماد پیدا مى‏کند و تبدیل به شى‏ء مى‏شود. معنا هم تبدیل به شى‏ء شده، از درون اشیا بیرون آمده و به تکنولوژى تبدیل شده است. تکنولوژى، صورتِ شیئیت‏یافته معناست. غایات بشر جدید در صورت تکنولوژى شیئیت پیدا کرده. به همین دلیل، تکنولوژى تعیین تکلیف مى‏کند نه انسان. پس، نمى‏شود به همین راحتى گفت که تکنولوژى به تسخیر فرد مسلمان در مى‏آید. اسلام کجاست؟ از کجا مى‏خواهد خود را به این تکنیک بند کند؟ این تکنیک که از عالم باطن و معنا بیرون آمده و تحقق پیدا کرده – شیئیت پیدا کرده – چگونه مى‏خواهید آن را از بیرون بگیرید و چنگ به آن بیندازید؟ اسلام درونى است. کسى که مسلمان مى‏شود قدرت بازویش که بیش‏تر نمى‏شود؛ خدا نیرویى به او نمى‏دهد که به محض اینکه اراده کند در عالم پرواز کند، یا به محض اینکه اراده کند تکنولوژى به تسخیر او در بیاید. اما خدا این‏طور مقرر و مقدر کرده که ما هم از همین وسایل استفاده کنیم و در عین حال، جوهرش را تسخیر کنیم. خیلى کار مشکلى است. فقط هم از طریق بشر، از طریق فرد انسان ممکن است. یعنى اول انسان مؤمن باید به دنیا بیاید، انسانى که نسبت به حقیقت عالم و حقیقت اسلام مظهریت دارد، تا بعد همه چیز مسخّر او شود. سینما که هیچ، کامپیوتر و دنیاى جدید هم مسخّر او مى‏شود، همان‏طور که مسخّر امام بود. او همه چیز را به هم ریخت و رفت. در عرض هشت سال همه چیز عالم به هم ریخت. امام )ره( هیچ چیز را به حال خود نگذاشت، شکل جغرافیایى و تاریخى دنیا را عوض کرد. امام فقط یک انسان مؤمن بود. از این طریق ممکن است نه طریق دیگر.
 شما هنرمند مؤمن مى‏خواهید؟ ایمان چیزى نیست که از طریق دانشگاه بشود تدریس کرد. شما تنها مى‏توانید زمینه‏اش را فراهم کنید، مقدمات را به او بدهید، معرفتى به او بدهید که خودش بتواند راه را پیدا کند و خود را به آن غایات برساند، فقط همین. آنجا هم باید به او تکنیک یاد بدهید. تکنیک را هم آدم‏هاى خاصى باید به او بیاموزند، وگرنه، باز منحرفش مى‏کنند، یعنى تفکرِ وسیله و ابزار بودنِ هنر را مطرح مى‏کنند، تفکرِ ابزار بودن تمدن جدید را مطرح مى‏کنند که اصلاً از ریشه غلط است، چون هنر و تمدن جدید ابزار نیست و اگر هم ابزار باشد براى خود غربى‏ها ابزار است، آن هم چون خود بشر در ماشین استحاله پیدا کرده و به همین دلیل، هر دو – انسان و ماشین – یک غایت را دنبال مى‏کنند. با این حال، در غرب هم مخالفت و تناقض وجود دارد. بشر جدید خودش هم نمى‏خواهد این وضع را بپذیرد. این مخالفت اول در آثار هنرمندان ظاهر شده و بعد هم دیگران فهمیده‏اند که این دوْرِ باطل است، دور خود چرخیدن است و با این وضع به جایى نمى‏شود رسید. این مسئله است که اکنون مقاومت در مقابل دنیاى جدید را برمى‏انگیزد.

هنر،فرهنگ،تهاجم فرهنگی

شاید این مطالب برای شما جالب باشند !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *